در این لحظاتِ سردِ تنهایی
در این موسیقیِ بی نجوایِ غم انگیز
بر بالهایِ برق آسایِ سیاهی
و بر گیسوانِ پریشانِ شب
با سیمرغِ مشکین پرِخود میتازم
تا شاید پادشاهِ شبهایِ بی انتهایِ پرستاره ام را آگاه سازم
از امید بگویم و ندا دهم او را به تاج و تختی که با او به معنایِ بلندِ پادشاهی میرسد
در این غربتِ ثانیه ها
و در این معنویتِ نگاههایِ معصوم
با تارهایِ گسسته ی ذهنِ خود
و با تک سازِ پر اندوهِ زندگی
بر تک قله ی بلندِ جاودانگی
می ایستم و از غرور می نوازم
تا شاید پادشاهِ قلبِ شیشه ای ام بیدار شود
از صبح بگویم و او را آگاه سازم از آینده ای روشن در آن سوی تاریکی ها
اینبار من نمینویسم ..قلبم مینویسد .. برای تو که نمیدانم کیستی .. اما من سخت نیازمندم ... نیازمند روزهای با تو بودن ...!!
+ کامنت دونی بازه ....
+خالی...