میگشاید چشمانش را لحظه ای... شد آنچه نباید و اکنون.. نیست فرصتی برای افسوس..!! میرود بی آنکه بیاندازد نگاهی به گذشته .. میریزند اشکهایش بی توقف .. میخواهد نگاهی منتظر... نه نیست انگار ... می کشد شیرین اندوهی و غم انگیز آهی ... میرسد به بزرگراه،بنبستی دور ... مینوازد دل انگیز سازی ... میشود هم خوان با ساز،چه بلند آوازی ..
میکشد انتظاری سرد ، زندگی چیست،کوله باری پر درد؟! نه نمیخواهد افسوس .. به امید پرستاریست دلسوز .. مینوشد کهنه جامی مشروب ،پس چه شد آن همه احساس غرور ..هان چه شد آن همه شادی و سرور ؟؟!
نه نگاهیست که باشد منتظر ... نه نداییست که بخواند او را !!! میشود پر اشک ،میکشد سیگار، هستیش رفت بر باد،به امید دیدار ..
+ چه بگویم که خود حیرانم.. !!
س ن : فردا(دوشنبه) دارم میرم ... تا یکم تیر نیستم !!